دلباخته عشق
سرزمینی برای دلشکستگان ، دلسوختگان ، و دلباختگان مکتب عشق
برایت خاطراتی بر روی این
دفتر سفید نوشتم که هیچکسی نخواهد توانست چنین
خاطرات شیرینی را برای بار دوم برایت باز گوید. چرا مرا شکستی ؟چرا؟ اشعاری برایت سرودم که هیچ مجنونی نتوانست
مهربانی و مظلومیت چهره ات را توصیف کند چرا تنهایم گذاشتی ؟چرا؟ چهره پاک و معصومت را هزار
بار بر روی ورق های باقی مانده وجودم نگاشتم چرا این چنین کردی با من
؟چرا؟ زیباترین ستارگان آسمان را
برایت چیدم. خوشبو ترین گلهای سرخ را به
پایت ریختم. چرا این چنین شد/؟چرا؟ من که بودم؟ که هستم به کجا دارم می روم میخواهی بروی؟ خب برو... انتظار مرا وحشتی نیست شبهای بی قراری را هیچ وقت
پایانی نخواهد بود برو... برای چه ایستاده ایی؟ به جان سپردن كدامین احساس
لبخند میزنی؟ برو.. تردید نكن نفس های آخر است نترس برو... احساسم اگر نمیرد ..بی شك ما
بقی روزهای بودنش را بر روی صندلی چرخدار بی تفاوتی خواهد نشست برو... یك احساس فلج تهدیدی برای
رفتنت نخواهد بود پس راحت برو مسافری در راه انتظارت را
میكشد طفلك چه میداند كه روحش سلاخی
خواهد شد برو... فقط برو..... و این جرم من است....به انكارش مكوش
آري ! با تو
اي كبوتر مشكين پوش خيال ! با تو اي عاشقانه ي
زيبا ! با تو كه اگر نداي دلتنگيم به گوشت راه يابد ، بي جوابش نخواهيي گذارد و دل
غمگينم را از دوريت رهايی خواهي بخشيد ! با توأم ... اي يگانه همدم قايق
زندگي ... اي اميد پارو زدنم ... و اي نيروي بازوان ناتوانم ... انگار كه قرن هاست
، ديدارت برايم ميسر نيست ... اما هنوز دلم از نگاه تو لبريز است ! و هنوز قلبم
... با آواي خوش آهنگ دلت هم آواز ... ميدانم كه خوب ميداني چقدر زيباست
ديدارت در دلم ... در حالي كه امكان ديدارت بر چشمانم ممنوع و ناشدني است ! و نميدانم كه ميداني يا نه ... كه
چقدر سرودن خودت ... نگاهت ... زندگيت ... و تمام عشقت ، در بيتي ناموزون به دل
نشستني است . اي كبوتر مشكين بال ! اي كاش
ميدانستي كه چقدر جايت در اين قلب پر از غصه كه باعث دلتنگيم شده ، پر است ... و
اما من آرزوي هميشه بودنت را در چشمانم دارم ... (چرا كه مدت هاست در دل سكني
گزيدي!) در چشماني كه زيبايي سيرتت را در جهره ي هر كه ميجويند ، هيچ نمي يابند
... و جز تو ... و خدايت ... معبودي ديگر ندارند ! چشم ، تمناي نگاهت را دارد و دل
نيز ... دنيا در مقابل هر دو قرمز مينمايد ... و اين رنگ نه نشانه ي عشق ، كه
برايشان نشانه خوشي بي دليلي را دارد كه غمي بس بزرگ را در پشت خود نهان كرده ! آري كبوترم ... غصه هايم را بس بي
همتا و غريب ميدانم ... چرا كه هر كه به اين درد آشناست ، غصه هايش به گونه متفاوت
نمايان خواهد شد ... هنوز در تكاپويم اي سياه بال !
هنوز در تكاپويم تا كه شايد خالي چشمانم را كه مسببش نبود توست ، با وجودي ديگر پر
كنم ... و هر دم با دل ميگويم كه ميتوانم دوريت را باز هم صبور باشم ...اما تا به
كي ؟اي كاش ...
ميدانم .. فقط ميتوانم از خدايي كه هم از آن من است و هم از آن تو ، صبوريمان را
براي اين دوران نه چندان مديد خواستار باشم وقت
رفتن چشمهايت را تماشا می کنم غصه
ها را می کشم در خويش و حاشا می کنم جاده
می خواند تو را پرواز کن معبود من رقص
پرواز تو را تنها تماشا می کنم آسمان
ارزانی چشمان مستت عشق من آسمان
را زير پاهايت تماشا می کنم ميروی
در لا به لای ابرها گم ميشوی رفتنت
در عمق دريا را تماشا می کنم آسمان
بغضش شکست از خلوت سنگين من زير
باران خاطراتت را تماشا می کنم
































| Design By : Night Melody |


